تبليغاتX
نایادگار

۲)سخت مانده ام در این نکته که چرا من دیگر نمی توانم کلام وزن دار ( شعر،ترانه و ..) بنویسم...! یا آن نوشته هایی که تا کنون نوشته ام اتفاقی بوده !

یا باید حرکتی جدی آغاز کنم ، برای نوشتن !

تا لحظاتی پیش میگفتم به یک عامل "ماوراالطبیعه "احتیاج است !اما لوس میشوم ! عامل نمیخواهد ...هی مینو ! بچه که میخواهد به حرف بیاید باید با او حرف زد ! حرف معمولی! نوشتن هم شاید تابع همین قانون باشد .. شاید ! بنویس ! وقت بگذار بر این استعداد ادبی نیمه لعنتی ! شاید فرجی شد!

 

2)چندیست ترانه سرای مورد پسندم تغییر کرده!

این روزها انگار زویا زاکاریان بهتر از سایرین میداند چه میگوید ! یا به بیانی منصفانه تر بهتر "میفهمم" چه میگوید !

او شبیه یک جاده ی هموار است که سفر در آن همواره بی خطر، لذت بخش و برای همه ی افراد امکان پذیر میباشد !

 

3)امروز مرا یاد فروید انداختند !

راستی او میگفته:( تعارضات روانی و عقده های حل نشده اگر بخواهد به شکل مثبت در آینده جلوه کند،به ایجاد آثار هنری منجر خواهد شد !) 

حالا به " فرض" او درست میگفته ، و باز هم به فرض من بر اثر این نکته شاعرو نقاش شده بودم ! و باز هم به فرض تعارض من حل شده باشد ، نتیجه = از بین رفتن استعداد ادبی/هنری من !

 

4)نه مینو ! دلیلت منطقی نبود !بهانه نیاور !

 نظریه فروید هزار و یک زیر و بم دارد ! به خودت نچسبان لطفا !

 اگر این مسیر را ادامه بدهی ، شعرکه نمیگویی هیچ !خدای نکرده مثل این روانشناسها هم میشوی که کلیه ی بیماریها و اختلالات ریز و درشت روانی را در خود و اطرافیان خود جویا هستند !

( با جنبه باش!)

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:9 توسط مینو ابراهیمیان |

سلام!

قبل از هر چیز تشکر میکنم از عراق و عربستان به خاطر هوایی که دائما بر اهواز حاکم میشه !( در خیلی موارد بهشون مدیونیم 

که قابل ذکر نیست اینجا ! )

خیلی جالبه ! یه فضای مخوف! مث داستانا ! ( اهواز مخوف)

فک میکنم باید مه باشه !

ولی چرا مردم ماسک زدن....؟!

وایسا پنجره رو باز کنم .... وااااااای خدای من ؟! خاک خالص !

خاک بر سر اهواز شده باز !

اشکال نداره ما میریم تو این هوا دانشگاه ...

 اشکال نداره دوستام میرن بیمارستان...

اشکال نداره تنفس سخته ...

ولی انگاریه بچه دبستانی چند روز پیشا از آب و هوای

خوش فوت کرده بود ...!

اینم اشکال نداره آیا ؟!

 

آرام جان چند تا عکس گرفته از امروز اهواز !

این زیره ، ببینین !

 به به به به!

اینجا که نمی بینین ! فک کنم پل هفتم باشه !

 

اینجا هم که تا اندازه ای می بینین طالقانی هست!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:38 توسط مینو ابراهیمیان |

سلام!

داشتم برای کارت تبریکای نوروز متن می نوشتم ... خوشم اومد!

هی نوشتم !!!  در نهایت به بلاگ هم سرایت پیدا کردن ...

۱)

با همان چشمان قدیمی فانوسی شو ...

و نگاهی تازه بینداز به زمین !

این زمین دیگر همان زمین زمستانی نیست ...

با همه ی احساست فریاد کن : بهار ! بهار !

تا تمام قاصدکهای خوش خبر بر سقف خانه ات فرود آیند ،

" این بار تو میزبان بهار باش ! "

 

 ۲)

خوشید پنجره را در آغوش میفشارد،

 پیچکها عاشقانه به دور هم می پیچند ...

جریانی مهیج انگار کوچه باغ را می پیماید ....

بوی تازه ی گیاه و عشق ، دوباره بهار را بشارت میدهد !

۳) 

بر ساتن سفید سفره ،

نفس سبزینه به مشام سیبهای سرخ میرسد ،

ماهیها میچرخند و لحظه شماری می کنند ،

تخم مرغهای رنگی نگاهی مشتاق به آینه می اندازند ،

بهاری کوچک در گوشه ی خانه ی ماست!

 ۴)

بهار باغچه ی یخ زده را گلدوزی کرد و پیرهنی تازه به تن لحظه پوشاند ،

شیشه ها برق میزدند وگلهای قالی هنوز بر دیوار آویزان بودند ...

" انگار دل صاحبخانه هم نو شده بود ! "

 

۵)

خداحافظ تابستان سرخ و داغ !

خداحافظ پاییز تن زرد!

خداحافظ زمستان مو سفید !

اکنون تقویمی تازه بر دیوار بگذار....

با برگهایی که بوی نو شدن میدهند....

" سلام بهار ! "

 ۶)

با همان دستان گرم ! سبزه ای را سبز کن !

و به گنجشکها عیدی بده ... !

با همان نگاه مشتاق، چرخش مهیج ماهیها را ببین!

لباسی از شبنم و یاس بر تن خانه بپوشان !

تازگی را از گلبرگ بیاموز ... و با همان صدای ابریشمی بخوان :

یا مقلب القلوب والابصار .........

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:12 توسط مینو ابراهیمیان |

یادش به خیر روزگاری را ...

که ایرانی در حد و اندازه ی کشورش می فهمید و عمل میکرد! نه بیشتر نه کمتر !

مردان شهر، غیرت داشتند و زنان نجابت !

زندگی سنتی بود و بر مبنای " حرف مردم " !

مردان به ناموس و مال هم نگاه چپ نمی کردند و این را به پای جوانمردی خود ( یا هر چیز دیگری ... ) میگذاشتند !

اگر دختری را دوست میداشتند ،اول مادرشان را می فرستادند خواستگاری !( خب خودشان هول میشدند! )

زندگی زنان در شستن ظرف و شوهر داری و پختن غذاهای خوشمزه... خلاصه می شد !

هر کسی در زندگی یک بار عاشق می شد " چه دروغی " چه " حقیقی " !

و فوقش " یک بار " خیانت میکرد یا می دید !

حالا همه چیز بر عکس شده :

نه غیرت !  نه عشق ماندگاری ! نه هول شدنی ! نه شوهر داری ... ! نه !

بله  ! دیگر ذهن ایرانی روند" توسعه " و " روشنفکری " را دارد می پیماید !

و باز هم : روشنفکری بر مبنای " حرف مردم "  !

 

دیروز زیبا بود یا امروز؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:13 توسط مینو ابراهیمیان |

باران ...

کوچه های خیس اهواز ....

قدم زدن با مادرم.................

تصویر نخل ها در شب .....

و این آرامش را دوست دارم !

 

قطره قطره روی دستام ، می شینه بوسه ی بارون

چه رطوبتی نشسته ، روی آسفالت خیابون

با شکوهتر از همیشه س ، نخل زینتی باغچه

عاشق گریه ی ابره ، گل گوشه گیرتاقچه

کاشکی عاشق بودم امشب ! مث آسفالت خیابون !

مث پیچش ظریف پیچکای ته دالون !

تک چراغ ِ خیس ِکوچه، شکل قندیل ستاره س

زیر اون شاعرِ تنها فکر یه شعر دوباره س !

کاشکی عاشق بودم امشب ! مث قطره های بارون !

مث شوقی که نشسته تو چشای سبز کارون !

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:0 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

تفکرات مد شده ! مکالمه با دختری !

نقاب ناب فلسفه ! نگاه هیز سرسری ! 

ببین خانوم هومر میگه : ...... نه ! بذار از نیچه بگم !

راهو بهت نشون میده ! یواش یواش قدم قدم !

ریشای من نشونه ی عمق تفکراتمه !

کافکا یه وقت یادت نره ! اون یه شروع محکمه !

مردم ما مخ ندارن ! دخترا فکر شوهرن!

اما تو یه نابغه ای ! اونا فقط یه مشت خرن !

دختره هول میکنه و...بیخودی لبخند میزنه !

خلاصه تابلو میشه که ...دچار عاشق شدنه !!

!ببین خانوم به دید من ! تو باشعور و عاقلی !

ولی مهمتر از اینا ! جنس لطیفی ! خوشگلی !

با یه نگاه ریشه ای ... فلسفه یعنی جسم زن !

نیچه رو بنداز اونطرف ! حرفای معمولی بزن !

دختره ماتش می بره ...میره تو جلد درد و غم !

فقط یه جمله میگه که :... آقا صداتو نشنوم !

پس چرا قهر کردی خانوم ؟! اصن لیاقت نداری !

بهتره کنج خونه تون ...عروسکاتو بشماری !

تفکرات له شده ! مکالمات مرد و زن !

مولکولای هوا میخوان زنونه مردونه بشن !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:12 توسط مینو ابراهیمیان |

سلام !

همانطور که میدانیم :

... نخل از معدود درختانی ست که در بهار و خزان و

زمستان و تابستان تغییرظاهری نمی کند !

و اصولا به همین فرم خویش گیرداده است !

 نه برگهایش زرد میشود !

و نه" احتمالا" دلش شکسته میشود !(پ.ن 1)

 

پ.ن1) خب !درختِ دل شکسته تر که داریم ...

مثلا همین بید مجنون ِ خودمان !

" خب، تاریخ زندگانی نخل در ایران به گونه ایست

که هر حرف و ایده ای را به این راحتی ها نمی پذیرد ! "

 

حتی اگر خودمان را بکُشیم ! نمیتوانیم به زور ِ یک عکس

سیاه و سپید قراضه -که معلوم نیست از کجا پیدایش

 کرده ایم -

و یا متوسل شدن به رنگ ِنیمه خاکستری ِ خودِ نخل ...

آن را ( دل شکسته ، آن هم از نوع خزانی ش! ) بدانیم !

( پ.ن2)

 

 

پ.ن 2) نشانی: سریال " یه وجب خاک " ، تیتراژ اول ،

طراح تیتراژ: ساسان توکلی فارسانی ،

ترانه سرا : عبدالجبار کاکایی ،

خواننده : ...  ! دوستش داریم/ اما  ......!

زمان : هر روز ، پس از اذان مغرب !

( چون خزان دل شکسته ایم ، ما رو به حال خود مکن رها...! )

{ و علامت تعجب ِواقع در ذهن ِ من، وقتی بزرگتر میشود

که " خزان دل شکسته " تمثیلی برای بی کمالی ِ کنونی ِ

انسانهایی ست که میخواهند کم کم مسیر حق را طی

کنند !

ولی تا اطلاع ثانوی، تصویرشان به شکل چند نخل نمایش

داده میشود !

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:18 توسط مینو ابراهیمیان |

سلام !

این طراحی خوشگلی که بالاس ، هنر خاله خاتون  گلم هستش !

که خداییش همیشه از دست و پنجه ش همینجوری هنر ریزش میکنه !

دمت گرم خاتون ! ان شالله جبران کنم !

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:48 توسط مینو ابراهیمیان

 

 

یادش به خیر دوران قبل از سهمیه بندی....

لااقل هفته ای یه بار میرفتیم ..آبادان  .. بندر گناوه ... دیلم ....

خیره میشدم به قیافه ی بندری ها ..... پوست تیره .. چشمای روشن ..

به این قیافه ها  زیاد عادت  ندارم !

بعد کنار ساحل خیلج فارس قدم میزدیم ... بزرگ و سبز رنگ ............

زیر لب میخوندم ....

برای دیدن تو نه یک چشم ..........

نه صد چشم ! همه چشما رو میخوام........

خلیج فارس خودش معدن نفته ولی حالا به خاطر کمبود بنزین 

 از دیدارش محروم شدیم !

 

 

غروبی روشن و تیره!هوای شرجی ساحل !

سکوتی آشنا بر لب! سرودی آشنا در دل !

حریری از صدف بر سر ! لباسی ارغوان بر تن !

تمام خواب این ساحل ! پر است از خاطرات من !

سقوط پای من در شن ! صدای مرغ دریایی !

حباب عکس من در آن ... خلیج سبزو رویایی !

 

جنوب نقشه ی ایران ! سفر در روح نخلستان !

عبور از قلب یک بندر ! خلیجی ناب و جاویدان !

 

هجوم خواب یکباره ! من و رویای تهمینه !

من و کابوس اسکندر ! سیاوشهای رویینه !

حریق پرچم کاوه ! خلیج خون و خاکستر !

نبرد نور و تاریکی ! شهادت های ناباور !

غروبی روشن و تیره ! حریر خونی ساحل !

امیدی کهنه در چشم زن و مردان دریا دل !

 

جنوب نقشه ی ایران ! سفر در روح نخلستان !

عبور از قلب یک بندر ! خلیجی ناب و جاویدان !

 

 

راستی آلبوم (خداحافظ )کارهای زیبا و متفاوتی از محمد نویری

امید عراقی و .... هست که میتونید از اینجا  دانلود کنید!

و بهتر از خیلی ترانه هایی هستن که این روزا میشنویم !

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:45 توسط مینو ابراهیمیان |

هر وقت می آم اصفهان .....

فقط میتونم خیره بشم ! هی نگاه و نگاه و نگاه ....

چقدر علف ! چقدر کاج ! چقدر کاخ ! چقدر پل ! و چقدر فرهنگسرا .... !

( واسه "هنر سوزن نخ کردن " هم یه کم بگردی فرهنگسرا پیدا میکنی ! )

 

القصه این همه زیبایی که می بینیم.. واسه مون یه حس افسردگی

 هم داره  دیگه !

چون این فقط یه سفره ! یه رویا !

و این افسردگی وقتی زیاد تر میشه که برگردی اهواز و

 باز تکیه کلامهای تلخ مردم :

( همه چی کشور .. از پول گاز و نفت ماس ..

خودمون تو شهرمون هیچی نداریم ...!)

(بنزینم گرون کردن نمیتونیم کولر ماشین

 رو روشن کنیم ! پختیم !

برق سهمیه بندی نشه حالا !)

نه که وطن فروش باشم ها .....

زندگی توی اهواز یه جورایی راحت تره !

 خب چون توش پر از اهوازیه !

 

این نیز بگذرد ....

 

      

اینم زاینده رود ....چه قشنگه ها ! البته رفتم اهواز .. از کارون قشنگم هم عکس میگیرم !

      

 

 

چه شهر دلگیری ....

چه رود غم انگیز و راکدی .........

نفسم در نمی آد .................

کاش می بستم چشامو .............

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:9 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

 

همینجوری! نه کسی مرده ! نه کسی متولد شده !

 

 

 

کیکاوس یاکیده رو اولین بار توی فیلمی دیدم در نقش آقا محمد خان قاجار...!

یادمه اندکی خبیث هم بود !

اون زمان من کوچیک بودم ...

کمی که دقت کردم ... دیدم عجب ! توی خیلی از سریالها و تبلیغات تلویزیونی یه صدای گرمی هست که مخاطب رو بی اختیار به خودش جذب

میکنه !

و این صدا همون صدای آقا محمد خان بود ! (عجب اکتشافی !!! )

کیکاوس یاکیده بهمن ماه سال 47 در تهران متولد شده !

غیر از دوبلاژ، بازیگری فیلم و تئاتر ، فیلم نامه نویسی ، مجسمه سازی ،شعر و...هم انجام میده !

(و میگه که بعد از دوبلاژ اگه بخواد شغلی انتخاب کنه " مجسمه سازی " هستش )

از جمله کارهای معروفشون هم دوبله ی باب راس در برنامه لذت نقاشی...

بازی در  "اتش بس " و "زن زیادی " و .... هست.

 

افتخارات و جوائز شاعری ایشون هم از قرار :

مدال شعر شایسته از سمپوزیوم شعر واشنگتون دی سی

دیپلم افتخار سر دبیر انجمن بین‌المللی شعر در آمریکا

دریافت کاپ شایستگی از انجمن بین المللی شعر

و ....

 

این هم نمونه هایی از شعرهاشون :( حتما خوبن دیگه..!)

 

1) برو بانو بگذار بیدار شوم...

باید بروم ... خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد ....

 

2) پا برهنه تا کجا دویده ای..؟!

که اینهمه گل شکفته است !

بانو و آخرین کولی سایه فروش

کتاب بانو و آخرین کولی سایه فروش/ از کیکاووس یاکیده.

 

 

پ.ن :( اگه مطلب تکراری بود ! خونسرد باشین و توی ذوقم نزنین !):

پ.ن : گفتم صدا... یاد حرف دوستی افتادم : ( اگه مردی از میمون هم زشت تر باشه ... اما صدای دل نشینی داشته باشه

من که عاشقش میشم ...!)، راست میگه ها ! ولی خب مسئله اینه که چهره ی میمون رو راحت میشه عمل کرد ولی صداش رو نه...!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:16 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

این یک مطلب جدی نیست ! راحت باشین !

و عصاهای قورت داده شده را بشکنید !

 

سلام دوستان شاعر و غیر شاعر !

راستش دیشب ، حدودا ساعت 12 شب بود و من مشغول کیک خوردن و گوش فرا دادن به یکی از آهنگای این دوره ی گوگوش : ( گریه کباب ... اوکی ؟ ) بودم ....

و در این اندیشه که از همون قدیما ... من ابی و داریوش و گوگوش رو به یه اندازه دوست داشتم ... اما نهایتا گوگوش یه فرقی که نمیدونم چیه با اون دوتای دیگه داشت برام !!

( حالا اینکه این 3 نفر چه ارتباطی به هم دارن ... دیگه بر می گرده به خانواده ی ما که کاستهای افرادی جز این 3 تا رو در دسترس اطفال نمیذاشتن ! )

و یکهو این سوال به ذهنم رسید که :

( فکر نمی کنی صدای گوگوش ِ الانی از ابی و داریوش ِ الانی احساس

بیشتری رو به شنونده منتقل می کنه ؟؟!!! )

همین سوال رو از خواهرم پرسیدم و اونم فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت !

(حقم بود ؟ نه ؟ آره ؟ )

فک کردم اندیشیدن به این سوال ... خیلی بهتر از اینه که بری بشینی آیس پک بخوری ....و یکی با صدای لطیف ! توی گوشِت بخونه :

...گووووشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه ...!!!

( نه که ترانه ش بد باشه ها ...! خاطره س دیگه ! )

خلاصه از اونجایی که این مسئله خیلی از ( کارت سوخت و مانتوی بدن نما و سردار رادان ! ) مهم تره ....

و اینکه دیدم در خانه به من توجه کافی نشده ...! تصمیم گرفتم محبتم رو بیرون از خانه بیابم !و مسیجی برای یکی از رفقای همترانه زدم ... و این نظریه ی کارشناسانه !!! رو مطرح کردم ....

اینم نظریه ی ایشون : ( حدودا در7 پیام کوتاه )

( ما که صاحب نظر نیستیم فدات شم ...

میدونی برای در اوج بودن باید به موقع رفتن رو مث به موقع حرف زدن بلد باشیم ... مث خمینی ! گوگوش هم مث خیلی ها دیگه چیزی واسه ی رو کردن نداره ... به قول برخی :" اینها اسطوره های موزیک ایرانن و هر جور باشن خوبن ..." اما من میگم خواننده هر جور که باشه پرچم دار فرهنگ ملتشه ... اگه صدا یا سلیقه ش توی خوندن کم شده دلیل نداره بمونه ...!ما ایرانیها انگار عادت کردیم از همه چیز و همه کس افسانه بسازیم ... کاری که خوب و دل نشینه از هر کس باشه لایق توجه و تشویقه ... همون جور کار بد مستحق خرده گیری و نقده ... مال هر کی می خواد باشه ،خوب بود آثار ترانه سراها وآهنگسازهای مطرح رو بی نام منتشر می کردن ... اون وقت افراد اینقدر اسطوره پروری نمیکردن و به هر کس قدر لیاقتش بها میدادن ... نه نامش! )

 

خب ، من هم 7 پیام کوتاه این خانوم روکاملا قبول دارم ...( من و ایشون اصولا در اکثر شئون زندگی با هم توافق داریم )

اما سوال من فقط و فقط در مورد "انتقال حس درصدای گوگوشه " و نه افسانه سازی ایرانیان !

 

 

راستی برای اینکه حقوق پست پایینی ضایع نشه ... ( آخه تازه زده بودمش ) کامنتها رو واسه ی پایینی بذارین !

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 18:17 توسط مینو ابراهیمیان

 

 

اگه تو ترانه سازی، من میخوام واژه به واژه روی دفترت ببارم!

من میخوام دستامو کم کم دور گردن ترانه های پاک تو بذارم !

اگه قالیچه ی نوری ، من میخوام به رنگ اسلیمی چشمای تو باشم !

توی شمسه ی دل تو، بمونم تا از همه قلبای پوسیده رها شم !

اگه نقاش بهاری ، من باید خودم رو به رنگای صورتت ببازم !

با گیاه ناز موهات یه قلم موی همیشه سبز و پاکیزه بسازم !

اگه کهکشون عشقی ، جای هر ستاره باید رو تنت بوسه بکارم !

باید هر شب واسه ی تو ، خبر از شاهزاده های کوچیک و تنها بیارم !

اگه پیچک یه باغی ، من میخوام دیوار استوار پیچش تو باشم !

که با سبزی حضورت کم کم از دیوارای آجری دیگه جدا شم !

اگه مردابه نگاهت ، من میخوام کنار مرده ی خودم زنده بمونم !

که به تو رسیده هر بار، ولی این بار توی گوشش میخوام از نفس بخونم !

اگه من ترانه سازم ، تو داری واژه به واژه روی دفترم می باری !

تو داری دستاتو کم کم دور گردن ترانه های پاک من میذاری !

 

شهریور ۸۵

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 17:47 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

..........

 

تا می آم از عاشقی دل بکنم!

یاد ِ تو گُر می گیره توی تنم !

تا می خوام اسمتو از یاد ببرم !

همه حرفات  می پیچن توی سرم !

 

آه من کاش نگیره دامنتو!

دوس دارم حتی بدی کردنتو !

 

یادمه که گفته بودی..

دس بالای دس زیاده !

بی وفاتر از همیشه ..

میگذری از من ساده !

 

چشمی که خیره بهت نگاه نکرد !

بعد تو به هیچ کس اعتنا نکرد!

لبایی که بوسه هاتو پس می زد !

تو هوای عشق تو نفس می زد

 

یادمه که گفته بودی..

دس بالای دس زیاده !

بی وفاتر از همیشه ..

بگذر از این دل ساده !

 

دلی که زخمی دل سپردنه ...

بعد رفتن تو همدم منه!

بگذر و نیا سراغم دوباره !

دیگه دل شوق شکستن نداره !

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:59 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

۱) شاه بیت هر علاقه ای ...!!!

و هر غزل که میگویی ..همه اش شاه بیت میشود !

باور کن !

 

2)

علف شیرین کم نبود !

بزی ما آدم نبود!

 

3) گاو خونی !

رود زاینده ی عشق بود و شاعرانه نگاهم میکرد...

در انتهایش اما گاوی میخندید و ،

خون شک بالا می آورد !

 

4)

عطر شعر تو مرا خر میکند !

رنگ چشمت هم که خرتر میکند !

من اگر روزی نباشم در جهان

واژه هایت را که از بر میکند !

 

5)

به نام بوسه و باران

به عطر ناب نخلستان

تفالی زدی و باز :

مرا مهر سیه چشمان...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:52 توسط مینو ابراهیمیان |