تبليغاتX
نایادگار



هر روز صبح که بیدار میشوم، یادم میاید تنهاییم را...

گاهی به خودم آهنگی عاشقانه تقدیم میکنم، لباسی زیبا میپوشم ، عطر میزنم ،

خودم را به رستوران دعوت میکنم ..و در نهایت به این فکر میکنم که چرا هیچ چیز ، با شکوه نیست؟ ..

چرا این شهر هوای دو نفره کم دارد ؟ چرا راه پله ها لبخند تو را گم کرده اند؟ ..........

... و هر شب با آگاهی به این حقیقت میخوابم که :

من هرگز به تنهایی عادت نخواهم کرد.



+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:54 توسط مینو ابراهیمیان |


خوشبختانه یا بدبختانه - من بلد نیستم ، به کسی بیهوده لبخند بزنم ، یا به کسی بیهوده عشق بورزم ،

نمیتوانم به کسی بگویم :( خاک زیر پات ام ! ) -

اصطلاح شاعرانه اش این است که : چشمانم دروغ نمی گوید...!

هر تمجید افراطی و غیر واقعی را چاپلوسی میدانم و بلد نیستم به کسی آویزان شوم ،

نمیتوانم " عشق " و " موقعیت " را گدایی کنم! رک بودن ، گرچه اکثرا کارم را عقب می اندازد ،

اما اوضاع را روشن میکند، و از من " فردی " را میسازد ، که ترجیح میدهد " بی عاطفه و مغرور " به نظر برسد ،

تا یک انسان " تکلیف نامعلوم ! " !



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:10 توسط مینو ابراهیمیان |

سال 1390 سال خوبی بود .. به خیلی دلیل ها .. که یکی از این ها این است ... :

از اوايل فروردين امسال -ما-( محسن شيرالي، محمد نويري، وحيد روشن ضمير، مسلم چرومي، مهدي رستگاري و من) تصميم به تشكيل جلسه اي گرفتيم كه مختص ترانه خوني و نقد ترانه توي اهواز باشه، جلسه اي كه خيلي جدي تر بشه توش به ترانه و متعلقات و ملزوماتش پرداخت. با متر و معيار ترانه ي امروز.
رامين ناصح گرامي، مدير "كانون آينده نگري ايران" خيلي به ما لطف داشتن كه يكي از سالن هاي كانونشون رو براي برگزاري جلسات در اختيار ما گذاشتن و هنوز هم صميمانه با ما تعامل دارن، از ايشون خيلي متشكريم.
خوشبختانه علي رغم محدوديت هائي كه براي اطلاع رساني جلسات داشتيم، خيلي زود مخاطب خودمون رو پيدا كرديم و طي همين چند ماهه شاهد حضور و فعاليت استعدادهاي عجيب و غريب و كميابي تو اين جلسات بوديم (و هستيم) و همين موضوعه كه ما رو براي ادامه ي اين روند و پيگيري بي وقفه ي اين جلسات تشويق و ترغيب مي كنه.

صميمانه از دوستان و همراهان هميشگي مون تشكر مي كنيم و اميدواريم با حضور مداوم و فعالشون بتونيم به اين روند ادامه بديم.




-----------------------------------------------------------------------------
نشست هفتگي كانون ترانه سرايان اهواز
  چهارشنبه ها ساعت 17:30
نشاني:‌ اهواز - كيانپارس- بين خيابانهاي 18 و 19 غربي - ساختمان رامين - واحد 6 - كانون آينده نگري ايران
-----------------------------------------------------------------------------

حضور براي "علاقه‌مندان" آزاد و رايگان است




+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:10 توسط مینو ابراهیمیان |



بخند .... تنها خنده ای ساده ، نجاتم می دهد .. از فکرهای بیهوده ای که در کمین من اند.

.. تنها رفاقتی ساده...

به من نشان می دهد که " زندگی " در گرداگرد من جریان دارد ..

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:6 توسط مینو ابراهیمیان |

 

نمی دونم دقیقا چه چیزی باعث شد که من ۴ سال ترانه نوشتن رو بذارم کنار ، این وبلاگ رو رها کنم ،

 برم سراغ یک وبلاگ جدید و از همه چیز بنویسم" جز ترانه" ، و در نهایت هم اون وبلاگ" ممنوع "بشه و

 دوباره هم برگردم توی همین وبلاگ !

 

به هر حال ، حالا که شده من ، من انگار بیدار شدم از یه خواب کوتاه ،ترانه هم می نویسم،

 مطالب اون وبلاگ  رو هم انتقال دادم به همین جا ......

 

 

از این به بعد من دوباره نوی همین وبلاگ هستم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:56 توسط مینو ابراهیمیان |

 

من از پشت دیوانه وار ترین احساس ها به تو می نگرم و با خیانت آلودترین تصورات

ذهنی تبدیل به یک بیمار شیزوفرنی میشوم ….

اندوه پلکهایت را حفظ میکنم و دل دل میکنم برای دوباره شنیدن تو….. 

 در رویاهایم نزدیک می شوم

به حجم مبهمی که به من تعلق ندارد ……..

غوطه ور می شوم در نگاهی که خیره به چشمان دیگری است….

باور نمی کنم  در این لحظه از زمان ، ناخواسته، من ضلع سوم  برمودا شده ام ….

سایه ای در گوشم می گوید: چه میخواهی ؟

می گویم : فرصت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:50 توسط مینو ابراهیمیان |

 

عاشق که می شوی، ظرف زیاد می شکنی ،گاهی خیره می شوی به نقطه ای نامعلوم

و لبخند میزنی بی قرار می شوی ، بیخودی چیزهایی را چک میکنی که لازم نیست

 ( فقط برای اینکه کاری انجام داده باشی)

زود دلتنگ می شوی ، حسود می شوی،شاید در مواردی طوری به عشقت خیره شوی

که آن – از همه جا بی خبر – به خودش شک کند !

شاید احساس کنی مبهوتی یا شگفت زده!

همه ویژگیهای مثبت – او – را بزرگ میکنی و از ویژگیهای منفی اش با لبخند یاد میکنی!

رفتارهای او را طور دیگری قضاوت می کنی ،

و حتی اگر عقلت بگوید ( غیر ممکن ) است ، دلت میگوید ( ممکن ) است!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:49 توسط مینو ابراهیمیان |

 

بخشی از سریال ( قهوه ی تلخ )

بعد از این که جهان گیر خان ، مورخ را به زندان انداخت،

مورخ نشسته بود و با خود فکر میکرد:

( باید یه راه نجاتی برای خودم پیدا می کردم ، اولین قدم این بود که ببینم الان مملکت

دست کیه؟

باید از حافظه ی تاریخیم استفاده می کردم، طبق کتب تاریخی، الان باید مملکت دست

 زندیه باشه! )

مرد هم سلولی ، که در گوشه ای خوابیده بود ، گفت :

( کدوم زندیه ؟ بعد از مرگ کریم خان که دیگه چیزی از زندیه باقی نموند.)

مورخ: ببخشین مگه شما شنیدین من چی گفتم؟

هم سلولی: خب آره مگه کرم؟

مورخ : من داشتم فکر می کردم.

هم سلولی : خب ، بلند بلند فکر میکنی!



 

 

قسمت هایی از کتاب  1984 اثرجورج اورول

هرگز نمی توانستی بفهمی که پلیس افکار ، چند بار و از چه طریقی به تفتیش عقاید تو پرداخته است.

حتی اگر می گفتند ، همه ی مردم را تمام وقت کنترل می کنند ، چندان دور از ذهن نبود.

مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود …

همواره باید با این تصور زندگی می کردند که هر حرفی که می زنند ،شنیده

می شود و هر حرکتی که انجام می دهند – به جز در تاریکی – زیر نظر است.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:45 توسط مینو ابراهیمیان |

 

وقتی که اثر گذارترین فیلمی که در زندگی دیده ای ( اخراجی ها ) است .

وقتی که مهم ترین افتخارت ، پوشیدن کفش آدیداس و سوار شدن بر ماکسیما است.

وقتی ، تکان دهنده ترین آهنگی که شنیده ای ، ترانه ی تیتراژ ( دل نوازان ) است.

وقتی دین و تعصبات و شیوه ی زندگی ات ، عینا همان هاست که پدر و پدر بزرگت در گوشت

 خوانده اند، بی آن که لحظه ای به آن ها فکر کرده باشی.

وقتی فکر می کنی زن نباید موهای رنگ شده و سایر زیبایی هایش را به نامحرم نشان بدهد ،

ولی خودت در خیابان  دائم دنبال سوژه ای برای دید زدن می گردی.

وقتی که اگر ، نقابهای روشنفکری را از صورتت بردارند، نهایتا ، فقط دنبال یک حفره هستی که آلتت

را در آن فرو کنی .

وقتی تصورت این است که ، دختری که مثل من آزاد فکر میکند ، مطمئنا اهل حال و هول است

 و درونش” یک فاحشه آماده به خدمت ” خوابیده ….

 

وقتی ملاک هایت برای ازدواج ” فقط” این هاست:

1  ) باکره باشد و به ظاهر نجیب ! 2 ) بدنش طوری باشد که خوب توی دست بیاید!

 3 ) زیاد اهل فکر نباشد.

 

چطوری به این نتیجه رسیدی که من ، نیمه ی گمشده ات هستم؟

و بر آن اصرار هم میکنی؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:43 توسط مینو ابراهیمیان |

 

درقسمتی از انیمیشن ” ماداگاسکار2 ” وقتی ها انسانها برای خود  سدی  می بندند که مانع از رسیدن

 آب به رودخانه ی حیوانات میشود ،عده ای از حیوانات به سمت سد میروند تا آن را خراب کنند ،

 در همین حین  سنجاب پادشاه ، یک حیوان کوچک را برای قربانی شدن به آتشفشان میبرد

تا با قربانی کردنش رودخانه دوباره پر از آب شود ، در نهایت هم درست در همان لحظه که حیوانات

موفق به شکستن سد میشوند ، سنجاب پادشاه، حیوان را  درون آتشفشان می اندازد  …..

 

وآنجاست که آب به رودخانه سرازیر میشود .

ماداگاسکار

 

لابد بعد از این ماجرا ،سنجاب که خیال میکرده رودخانه بر اثرقربانی کردن آن حیوان بی گناه،

 پر آب شده است ، تا آخر عمر یک گوشه خواهد نشست ، و برای رسیدن به هر هدفی

، این و آن را قربانی خواهد کرد !

 

یک زندگی امن  و بی درد سر در پناه خرافات !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:36 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

فرار از حال بد به حال خوب ! همه ی مسیری است که من و تو طی خواهیم کرد.

در این روزها که می گذرد … ساعتها بودن در جایی که تا به حال نبوده ام و زندگی با آدمهایی

با افکار و رفتارها و صداها و چشم ها و عشق ها و شوخی ها و غم ها و جدل ها و سرگذشتهای تازه

، توانست حالم را بهتر کند.

موسیقی

 

وقتی در یک اتاق نه متری ایستاده ای که دورش یک عالمه ساز چیده شده و پنج نفر در آن مشغول

 نوازندگی راک هستند

با آن احساس کرشدن و غافلگیری که به تو دست میدهد، مگر میشود برای ساعتی حواست پرت نشود

 و– حال بد – را فراموش نکنی؟

 

منطق زیادی نیاز است، تا این قبیل فرافکنی ها را تا رسیدن – حال خوب – ادامه دهم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:32 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

چرا واسه درد معده ت نمیری دکتر؟

- دکترا یه مشت احمقن ..اون دوتا که رفتم پیششون، مگه چی کار کردن؟

چرا اینقدر تو شهرتون آشغال ریخته ؟ به شهرداری اعتراض نمی کنین؟

- نه بابا … یه عمریه این شهر همین جوریه

به نظر تو ،اعتراض به شرایط نامطلوب موجود میتونه وضع رو تغییر بده!؟

- بی خیال ،خودتو به درد سر ننداز ،با حرفای مردم عادی که چیزی عوض نمیشه.

اینها مثالهایی هستن از حرفهای روزمره ی ما آدمها. مثالهایی از احساس درماندگی ، که از ” شکست خوردن های مکرر” ریشه می گیرند. و زمینه ی این درماندگی رو هم یادگیریهای خود فرد فراهم میکنه و هم شرایط زندگی اون در طول زمان.

 

مارتین ای . پی . سلیگمن ، در سال 1960 با آزمایش بر روی سگها تحقیقی را با نام ( درماندگی آموخته شده ) آغاز کرد.

f

f

یکی از پژوهشهای انسانی انجام شده در این حیطه:

آزمودنیهای گروه اول (آزمایشی) در معرض صدای آزار دهنده ای قرار گرفتند و به آنها گفته شد اگر شاسی را فشار دهند صدا قطع میشود ،اما صرف نظر از اقدام آزمون دهندگان ، صدا ادامه داشت.

در مرحله بعد،به گروه دوم (گواه ) گفته شد که اگر در پاسخ به نوری که علامت میداد، دست خود را از یک طرف جعبه به طرف دیگر آن حرکت دهند صدا قطع میشود ، آنها این کار را انجام دادند و صدا قطع شد. اما گروه اول (آزمایشی) منفعلانه نشستند و اقدامی برای قطع صدا نکردند.آنها آموخته بودند که تلاش آنها فایده ای ندارد!(هیرتو،1974)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:28 توسط مینو ابراهیمیان |

 

 

یادمه توی مدرسه ، تراشهایی رو که آینه تهش داشت ،ازمون میگرفتن.

موهای زیر ابروهامون رو میشمردن . به مانتوهای جلو بسته مون گیر میدادن.

اون موقع فکر میکردیم وقتی بزرگ شیم ، دیگه همه عاقل حسابمون میکنن ،

و فرصت میدن  واسه این چیزا،خودمون تصمیم گیری کنیم.

اما همیشه پیش بینی آدما درست از آب در نمیاد،

” انگار هنوزم بچه به حساب می آییم “

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:26 توسط مینو ابراهیمیان |

 

(هر کس برای زنده ماندن “چرایی ” دارد با هر ” چگونه ای “خواهد ساخت ) نیچه

دکتر ویکتور فرانکل ، نویسنده و روان شناس ،در جنگ جهانی دوم در اردوگاههای نازیان اسیر بود، زندگی ، همسر و همه چیز خود را از دست داد و در همان اردوگاهها بود که فلسفه ی لوگوتراپی (معنا درمانی ) خود را کشف کرد.

قسمتهایی از کتاب انسان در جستجوی معنا :

(غذاهای ما بسیار کم بود ، یک پیراهن را شش ، هفت ماه پشت سر هم می پوشیدیم ،مسواک هم نداشتم….)

(یکی از اسیران به ما گفت :هر روز و تا ممکن است ریشتان را بتراشید ، حتی اگر اینکار را با شیشه بکنید ، اینکار شما را جوانتر نشان میدهد. اگر میخواهد زنده بمانید باید به درد کار بخورید ،مثلا اگر کف پایتان تاول بزند و موقع راه رفتن بلنگید ،افسر اس اس، شما را از صف جدا میکند و روز بعد به اتاق گاز میفرستد)

( من نمیدانستم که زنم زنده بود یا نه .اما در آن دم فرقی نمیکرد . هیچ چیز نمیتوانست از نیروی عشق من بکاهد و تصویر خیالی او را در نظرم تار کند،اگر در ان موقع میدانستم او مرده است شاید باز هم بی هیچ خللی در آن تصویر رویایی محو میشدم و آن گفتگوی روحی همچنان آشکار و زیبا بود )

( ما که در اردوگاه اسیران زیسته ایم مردانی را به یاد می آوریم که زندانیان دیگر را دلداری میدادند و حتی آخرین تکه نان خود را به آنان می بخشیدند ، گرچه شمار آنها کم بود ولی همین وجودشان نشانی بود که ثابت میکرد همه چیز را میتوان از انسان گرفت جز ” آخرین آزادی انسان ” را .آزادی اینکه گرایش خود را در برابر وضعی معین انتخاب کند و راه خود را برگزیند.)

روزی یکی از زندانیان (شاعر و آهنگساز ) به من گفت : ” خواب دیدم صدایی به من گفت هر آرزویی کنم بر آورده خواهد شد و من پرسیدم جنگ کی تمام خواهد شد ؟ صدا گفت سی ام مارس .” هرچه روز موعود نزدیکتر میشد اخبار نشان میداد که احتمال آزادی در آن روز بسیار کم است. روز 29 مارس آن مرد تب شدیدی کرد ، دچار هذیان و اغما شد و روز سی و یکم مرد.علت ناگهانی مرگ او به علت به کام نرسیدن امید است ، این نومیدی مقاومت بدنش را شکست و او را در برابر بیماری تیفوس از پای انداخت.

( معنای زندگی فرد به فرد و از روز به روز و ساعت به ساعت فرق میکند.، هر فرد باید معنا و رسالت زندگی خود را در هر لحظه معین و معلوم در یابد )

(وظیفه ی لوگوتراپی این است که بیمار را کمک کند تا معنایی در زندگی خود بیابد.دردی که بیماران امروزی از آن رنج می برند بی معنی بودن کلی و غائی زندگی آنهاست )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:25 توسط مینو ابراهیمیان |

 

(هستی یک رودخانه دائما در حال تغییر است و نمی توان از یک رودخانه دو بار عبور کرد )
“پروتاگوراس”

ثابت نماندن برای تو بهتر است

برای تو که میخواهی دچار تکرار نشوی

برای تو که میخواهی افکارت مثل صابون ، قالب  نداشته باشد

برای تو که برای ” تغییر ” ارزش زیادی قائلی و از آدهای قالب دار بدت می آید

بهتر است در جریان باشی

و سیا ل ،

نه مثل یک عکس ، ثابت !

بهتر است چند وقت یک بار به فکرهایت فکر کنی

گاهی هم جایت را عوض کنی !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:21 توسط مینو ابراهیمیان |